خاطره زایمان - قسمت دوم
چشمامو که باز کردم دیدم یه ماسک تنفس روی دهنمه
و تو یه سالن خیلی بزرگ هستم.
کنارم هم یه خانم روی تخت خوابیده بود و یه چند تا پرستار با لباسای سبزو سرمه ای
هی میامدن و میرفتن.
با تلاش تونستم ماسک رو از جلوی دهنم بردارم. زیر دلم درد و سوزش شدیدی داشت. به
سختی و نفس نفس صدا زدم خانم پرستار ... خانم پرستار... کسی اینجا هست...
فاطمه من کجا هست...
هوش کافی نداشتم ولی میدونستم سزارین شدم... یه خانم پرستار اومد ماسک رو گذاشت رو دهنم
برش داشتم و پرسیدم فاطمه من کجاست. مهدی کجاست؟ بگید زود بیان... خانمه گفت دخترتو
بردن پایین اینجا غدغنه کسی بیاد. گفتم خوب منو ببرید پایین گفتش باید کمی صبور باشی.
بازم فاطمه رو صدا میزدم. ولی کسی جواب نمیداد. بازم ماسک رو گذاشتن رو دهنم.
بالاخره نمیدونم چقدر گذشت که تختمو جابجا کردن و منو گذاشتن روی یه تخت دیگه و بردن بیرون
کمی بهتر بودم نسبت به قبل. ولی هنوز تو خماری بودم. شوهرم دم در اتاق ایستاده بود و منتظر من
تنها چیزی که اون لحظه پرسیدم حال فاطمه بود که مهدی گفت دخملمون خوبه حالش .
منو با آسانسور پایین بردن و مامانم هم پایین با من آمد تو اتاق. پرده رو کشیدن تو اتاق بستری
به سختی جابجام کردن و لباس تنم کردم. خیلی درد داشتم. گفتم درد دارم گفتن برات الان
مسکن میزنیم. خلاصه خیلی لحظه های سختی بود. گفتم فاطمه رو میخوام. یه خانم دیگه دیدم
با یه نی نی خیلی کوچولو اومد بطرفم و داد بغلم و گفت اینم دخمل گلت صحیح و سالم تحویلت
تو اون لحظه باورم نمیشد این نی نی کوچولو فاطمه منه که از شکمم در اومده. آروم و قشنگ
خوابیده بود. اون لحظه خدارو شکر کردم و برای همه منتظرای بچه دعا کردم. وی اینقدر درد داشتم
که شیرینی اومدنش با درد قاطی شده بود.فاطمه رو گذاشتن سر جاش. منو هم راست و ریس
کردن و رفتن. به مامانم گفتم چرا دخملم چشماشو باز نمیکنه و گریه نمیکنه. مامانم گفت خوب
خوابیده . دوتا سزارینی دیگه با من تو اتاق بستری بودن که تازه سزارین شده بودن. اونا چیزی
نمیگفتن. از همه قرقرو تر و درد سست تر من بودم.خلاصه فکر میکنم بهم مسکن دادن تو سرم
من کمی بهتر شدم. گلاب بروتون خونریزی هم داشتم زیاد.تو اون لحظات تنها چیزی که تسکینم
میداد سلامتی دخمل نازم بود که اون لحظه لالا کرده بود. چقدر هم که کوچولو بود.
وزنش دو کیلو 600 بود . الهی فداش بشم چشماشو هی بازو بسته میکرد و کم کم گریه اش
شروع شد. حس دیدن فرزندت که گریه میکنه و دهنشو برای شیر می جنبونه بهترین لحظه
تو زندگیم بود که خدا ایشالا نصیب همه بکنه. فاطمه رو به سینه ام چسبوند خانم پرستار و نوک
سینهام رو فشار داد بیرون. کلی درد گرفت . دخمل کوچولو کمی مک زد ولی چیزی تو دهنش نرفت
بمیرم الهی شیر نداشتم. واسه همین یه درجه شیر خشک براش درست کردن و با قاشق
کوچولو چند تا قاشق دادن دهنش تا اروم شد.بقیشو میام مینویسم.



خاطره زایمان - قسمت دوم
